عشق نافرجام و رای داوری

در روزگاری نه چندان دور، در یکی از محله‌های آرام شمال شهر، دختری به نام مژگان زندگی می‌کرد. 

او به‌تازگی فارغ‌التحصیل رشته مدیریت از دانشگاه شده بود، دختری باهوش و پرتلاش که از پسِ غم فقدان مادر برآمده و اکنون تنها با پدر بیمار و مهربانش روزگار می‌گذراند. هزینه‌های درمان پدر، اجاره خانه و خرج زندگی، باری سنگین بود که مژگان با صبوری و عزم راسخ بر دوش می‌کشید. 

برای کمک به خانواده، تصمیم گرفت با دوست دیرینه‌اش، ساناز، کسب‌وکاری کوچک راه بیندازد؛ 

ایده‌شان ساده اما جذاب بود: اجاره‌ی یک مکان برای برگزاری جشن‌های تولد و مهمانی‌های کوچک. 

پس از چند هفته جست‌وجو در برنامه‌ها و سایت‌های آگهی، نگاه مژگان به یک آگهی در دیوار افتاد: 

> «سالن بزرگ با نور طبیعی و تراس گل‌کاری‌شده، مناسب برای مراسم و دورهمی‌ها – اجاره مستقیم از مالک.»

شماره تماس را گرفت. صدای آرام و مطمئنی در آن‌سوی خط گفت:   بله، من آرش هستم، ملک متعلق به مادرم است ولی وکالت رسمی دارم برای اجاره‌دادنش.  مژگان لبخند زد و گفت که قصد دارد با شریکش آنجا را برای برگزاری مراسم استفاده کند. 

روز بعد قرار بازدید گذاشتند. 

آرش از همان ابتدا، با چهره‌ای معقول و رفتاری مودبانه، نظر مژگان را جلب کرد. پسر جوانی بود دوره‌دیده و منظم، شاید کمی کم‌حوصله، اما دقیق و رسمی. در دستش، وکالت‌نامه محضری مادرش بود که به وضوح نشان می‌داد اجازه دارد ملک را اجاره دهد. 

پس از چند روز مذاکره، دو طرف قرارداد اجاره را نوشتند و در بخشی از آن، بند داوری را این‌گونه اضافه کردند:

> «در صورت بروز هرگونه اختلاف، موضوع از طریق داوری حل‌وفصل خواهد شد.»

اما آن‌چه ننوشتند، نام داور یا مرکز داوری بود؛ بندی که بعدها، جرقه‌ی اختلافی جدی شد. 

مژگان و ساناز کار را با ذوق آغاز کردند. سالن را رنگ زدند، دیوارها را تزیین کردند و چند تغییر جزئی دادند تا فضا گرم‌تر و مطلوب‌تر شود. جشن‌های کوچک، یکی پس از دیگری برگزار می‌شد و در آمدی معقول نصیبشان می‌کرد. 

اما درست زمانی که همه‌چیز رو به سامان بود، آرش خبر داد که در آستانه‌ی سفر به کانادا است؛ می‌خواست آینده‌اش را در خارج از کشور بسازد.

آرش کم‌کم از گفت‌وگوهای کاری، به گفتگوهای عاطفی رسیده بود. علاقه‌اش به مژگان واقعی بود و از او خواست همراهش شود. 

اما مژگان در میان دو عشق گرفتار شد: 

عشق به آرش، و عشق به پدری که اکنون بیش از هر زمان، به او نیاز داشت. 

پدرش به‌سختی راه می‌رفت، داروها گران بود، و مژگان نمی‌توانست حتی تصور کند لحظه‌ای رهایش کند.

وقتی پاسخ «نمی‌توانم» را از لب‌های مژگان شنید، چیزی در نگاه آرش شکست. 

لبخندهای روزهای قبل کم‌رنگ شد، لحنش خشک و رسمی گشت و خیلی زود، همه‌چیز رنگ دعوا گرفت.

چند هفته بعد، آرش در پیامکی ناگهانی نوشت: 

ــ شما بدون اجازه کتبی من، تغییراتی در ملک داده‌اید. 

ــ رنگ‌آمیزی، نصب چراغ‌های سقفی، و تغییر کف‌پوش – همه خلاف قرارداد است. 

مژگان بهت‌زده شد. رنگ دیوارها را صرفاً تازه کرده بود و چند ساعت نصب نور موضعی بیشتر طول نکشیده بود. اما آرش مصمم بود. 

به زبان قانون سخن می‌گفت و هیچ نشانی از همان پسر مهربان روز بازدید نداشت.

مژگان با دلی شکسته، ناچار به گفت‌وگو شد، اما اختلاف بالا گرفت. حالا مسئله فقط احساس نبود؛ پای قرارداد و حق و حقوق قانون در میان بود.

در بند داوری قرارداد نوشته بودند:  اختلاف از طریق داوری حل شود. 

اما نام داور در میان نبود و هیچ اشاره‌ای هم به «مرکز داوری» نشده بود. 

مژگان گفت:  ــ خب، حالا باید چه کنیم؟ کی باید داور را تعیین کند؟ 

آرش سرد و کوتاه پاسخ داد:  ــ قانون می‌گوید توافق باید کامل باشد. چون نیست، باید به توافق جدید برسیم. 

در رفت و آمدی پرتنش، هر دو سرانجام به پیشنهاد یکی از آشنایان، به مرکز داوری “فکر نو” مراجعه کردند. 

در آنجا، کارشناسان حقوقی با آرامش و دقت، میانشان نشستند و توضیح دادند که بدون تعیین داور یا مرکز مشخص، بند داوری ناقص است؛ ولی می‌توانند با امضای توافق‌نامه داوری جداگانه، دعوا را در همان مرکز مطرح کنند.

هر دو با اکراه ولی با امید، توافق‌نامه را امضا کردند و پرونده وارد جریان داوری شد.

جلسات متعددی تشکیل شد؛ هیأت داوران منتخب از میان داوران رسمی مرکز، ابتدا جلسه داوری را برگزار کردند تا طرفین صحبت ها و نقطه نظرات خود را بیان نمایند.

آرش با استناد به قانون مدنی و قرارداد، تأکید کرد که: مستأجر حق ندارد بدون اجازه موجر در عین مستأجره تعمیرات یا تغییراتی بدهد که ماهیت ملک را تغییر دهد.

مژگان دفاع کرد که:  من فقط رنگ دیوارها را عوض کرده‌ام و چند چراغ نصب کرده‌ام، برای رونق کسب‌وکار، نه تخریب یا تغییر ماهیت. 

اما اسناد و عکس‌هایی که آرش ارائه کرده بود نشان می‌داد تغییرات در ظاهر و دکوراسیون گسترده‌تر از تصور داوران است. 

فوت مادر آرش و خروج قریب‌الوقوعش از کشور نیز بر شدت موضعش افزوده بود. 

در پایان، پس از چند جلسه بررسی فنی و حقوقی، رأی داوری صادر شد. 

 رأی نهایی هیأت داوران مرکز داوری “فکرنو”

مژگان پس از دریافت رأی، ساکت کنار پنجره نشست. باران نم‌نم می‌بارید؛ صدای پدر از اتاق کناری می‌آمد، به آرامی سرفه می‌کرد.  دلش می‌خواست خسته نباشد، دلش می‌خواست کاش فقط درگیر قانون نبود، که شاید آن‌وقت، عشق می‌توانست سرنوشت را برگرداند. 

در یادداشت روزانه‌اش نوشت: 

> «شاید زندگی همین باشد؛ جایی میان یک بند از قانون، و یک بند از دل… جایی که عدالت، نه همیشه برابر عشق است، بلکه گاهی درس صبر می‌دهد.»

این داستان بر اساس چارچوبی واقعی و حقوقی نوشته شده است، تا نشان دهد چگونه احساس و قانون گاه با هم در ستیزند؛  و چگونه، حتی عشق، گواهی رسمی می‌خواهد تا در برابر بندهای خشک یک قرارداد، دوام آورد.

به دلیل حفظ محرمانگی پرونده اصلی داوری، اسامی و کلیه اطلاعات درج شده در این نوشته، غیرواقعی هستند

دیدگاهتان را بنویسید